,وبلاگ عاشقانه جدید,وبلاگ عاشقان رمان,وبلاگ عاشقانه ها,وبلاگ عشاقانه ترین,وبلاگ عاشقانه تنهایی,وبلاگ عاشقانه بی دل,عاشقانه ترین وبلاگ,عاشقانه ترین وبلاگ جهان,عاشقانه ترین وبلاگ دنیا,عاشقانه ترین وبلاگ ایران,زیبا ترین دل نوشته ها,زیبا ترین دل در وبلاگ,نوشته های عاشقانه و غمگین,زیبا ترین دلنوشته های,وبلاگ عاشاقانه,عشق,عـشق,عـشـق,بهترین وبلاگ عاشقانه,وبلاگ شکست عشقی,شکست عتشفی,غـــــــم,شعر های عاشقانه,شعرهای عاشقانه دردناک,زیباترین شعر های عاشقانه,شعر عاشقانه زیبا,عکس های عاشاقانه,عکس عاشقانه,بهترین عکس های عاشقانه,گالری بهترین عکس های عاشقانه,گالری عکس عاشقانه,بهترین عکس های عاشقانه,عشق و حسرت,حسرت دوری,عشق دروغ,یالان دنیا,عشق دروغین,عشق بازی,لاو بترکون,عکس های لاو بترکون +18,eshgh,weblog asheghane,eshgo asheghi,asheghane tarin webloge jahan,andoh,gham,hasrat,dard,shekaste eshghi,zajre eshgh,


عاشقانه ترین وبلاگ جهان

عاشقانه ترین وبلاگ جهان

به سایت عاشقانه ترین وبلاگ جهان خوش اومدید

 دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم. ..

به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟

در آواز شب اویز های عاشق؟

در چشمان یک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟



دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.

و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.

ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز

بخوانم.

کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم....

از تو که ....

و باز تردید من در کلمات برای وصف تو و کاغذ سفید..



می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به

دنیا نیایند. !!

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.

می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود. !

میترسم ننویسم، که اگه ننویسم چه کسی میتونه تورو اونطوری که هستی بشناسه؟!

پس مینویسم با اینکه کلمات برای وصف مهربانی هایت حقیر و کوچکند!

با اینکه حتی اگر تمام نویسنده ها جمع شوند باز هم نمیتوانند تو را در نوشته بگنجانند!



باز من موندم و شب و نوشته ای نیمه کاره!

دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.

دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.

دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود، تا بنویسد برای تـو!

دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته. ..!

دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت، دوباره مهربونیای تو، دوباره من و یک دنیا خاطره...



وقت برای بیشتر گفتن نبود! وگرنه واسه تعریف تو روزا باید وقت گذاشت!
بازم حکات چندشب من تکرار شد و بازم یه نامه نیمه کار موند رو دست من!
ایراد نداره مثل همیشه زیرش خط میکشم و فقط یه چیز مینویسم تا یه وقتی که بتونم تورو اونطوری که هستی وصفت کنم!

هر چند ساده است !
هر چند دربرابر مهربونیات کوچیک و ناقابل..
ولی با دست خالی همین وتقدیمت میکنم بهترین!

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

     ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﺮﭼﯽ ﺑُﺮ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺱ ﻣﻮﻧﺪﻥ …

ღ♥ღ

   به سلامتی سیگارم که بهم یاد داد عاقبت سوختن واسه یه نفر ، زیر پا له شدنه !

ღ♥ღ

    به سلامتی همه رفقایی که نه دنیا عوضشون میکنه نه من با دنیا عوضشون می کنم !

ღ♥ღ

به سلامتی همه اونایی که به قله رسیدند ولی همنوعانشون رو پله نکردند …

ღ♥ღ

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺧﯿﺲ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺯﻝ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮﻥ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﭼﺘﺮﯼ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﺷﻮﻥ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ !

ღ♥ღ

ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﻟﯽ ﻟﯽ ﻭ ﻫﻔﺖ ﺳﻨﮓ …
ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﺗﻮﭖ ﻻﮐﯽ ۲ ﻻﯾﻪ ﻭ ﺷﯿﺸﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ …
ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﻧﯿﻤﮑﺘﺎﯼ ۳ ﻧﻔﺮﻩ …
ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﺛﻠﺚ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺳﻮﻡ …

ღ♥ღ

به ﺳﻼﻣﺘﯽ خیاطی که نمیدونه دلِ تنگشو کجا ببره !

ღ♥ღ

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻌﻠﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ !!!

ღ♥ღ

سلامتیه فیل نه به خاطر خرطوم درازش ، به خاطر اینکه کف پاش صافه ، از سربازی معافه !

ღ♥ღ

سلامتی اونایی که موقع خرج کردن واسه رفیق و عشقشون پول واسشون حکم جی اِل ایکسو داره …
راحت از جیب درمیاد !

ღ♥ღ

سلامتیه اونی که فکر میکنیم تونستیم فراموشش کنیم اما وقتی تنهاییم تو سکوت شب میبینیم که چقدر دلمون هواشو کرده …

ღ♥ღ

به سلامتی خدا که گرونی رو کارش تاثیر نمیزاره و بعد از این همه سال با ۵٠تومن صدقه ٧۰ نوع بلا رو دفع میکنه !

ღ♥ღ

به سلامتی مادر که وقتی بی اعصاب بازی درمیاری میگه اشکال نداره و سکوت میکنه !
به سلامتی پدر که وقتی بی اعصاب بازی در میاری با لگد میاد تو شکمت که بفهمی از تو بی اعصابتر هم هست.

ღ♥ღ

به سلامتیه دلت که شکست اما دلی رو نشکست …

ღ♥ღ

به سلامتیه اشکات که دستم نمی رسه از این فاصله پاکشون کنم …

ღ♥ღ

به سلامتی اونایی که تو این هوای دونفره با تنهاییشون قدم میزنن …

ღ♥ღ

به سلامتی اونی که بوی نبودنش تمام اتاقمو پر کرده …

ღ♥ღ

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﺮﺍ ﻫﻤﺪﻡ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﮐﺮﺩ
ﻣﺮﺍ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ ﮐﺮﺩ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩ شد
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺪ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺎ ﺭﻭﯾﺎﯾﺶ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ
ﻫﺮ ﺷﺒﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﻓﺮﺩﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻏﺮﺑﺖ ﺁﺷﻨﺎ ﮐﺮﺩ
ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻩ ‌ ﺍﻡ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭ ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ

ღ♥ღ

به سلامتیِ بهار که معرفت داره و سالی یه بار میاد سراغمون !

ღ♥ღ

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩ ﺟﺰ ﺭﻓﺎﻗﺖ ...

ღ♥ღ

به سلامتی اونایی که نامردیای زمونه نامردشون نکرد …

ღ♥ღ

سلامتی آدمایی که تو دنیای مجازی صدتا خاطرخواه دارن ولی تو دنیای خودشون از همه تنهاترن !

ღ♥ღ

به سلامتی اون حس هایی که نمیشه به اشتراک گذاشت مگر با خدا …

ღ♥ღ

به سلامتی کسی که دیگه بهش زنگ نمیزنیم اما اگه بفهمیم خطش خاموشه دق می کنیم !

ღ♥ღ

به سلامتی کسی که اگه همه باشن و اون نباشه انگاری هیچکس نیست …

ღ♥ღ

به سلامتی اونایی که خیانت رفیقو دیدن اما آخرین برگ رفاقتو نچیدن !

ღ♥ღ

گفت : بزن به سلامتی پت و مت !
گفتم : حتما به خاطره اینکه خنده دار بودن ؟
گفت : نه ، به این خاطر که تا تهش با هم بودن !

ღ♥ღ

به سلامتی اون پیرمردی که وقتی‌ ازش پرسیدن عشق چیست گفت همونی که منو پیر کرد !

ღ♥ღ

به سلامتی چشمی که چشم ما رو روی همه چشما بست !

ღ♥ღ

به سلامتیِ اونی که وقتی بودیم باهامون حال کرد ، اگه نبودیم ازمون یاد کرد !
اونی که اگه بودیم دعامون کرد ، اگه نبودیم آرزومون کرد !
اونی که وقتی بودیم خندید ، اونی که وقتی نبودیم نالید !
سلامتیِ اونی که هرچند دلخور بود ولی واس دلخوشیِ ما خندید

 

ღ♥ღ

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

آنچه بین من و تو است عشق است ، آنچه احساسات مرا زنده نگه داشته وجود تو است
نمیسوزم آنگاه که تو هستی چراغ روشن بخش قلب عاشقم….
نمیمیرم آنگاه که تو هستی نفس در سینه ام
نمیترسم آنگاه که تو را مال خودم میبینم
آنچه مرا به تو نزدیکتر میکند ، محبتهای تو است ، این آغوش من است که آغوشت را هر لحظه بهانه میکند
نمیرنجم از بازی سرنوشت ، نمیدانم تو فرشته ای یا مسافری از بهشت …
هر چه هستی برای من یکی هستی ، یکی که برایم معنای همیشگی دارد
آنچه بین من و تو میگذرد ، لحظه های شیرین عاشقیست که قلبم هر لحظه میتپد برای این لحظه ها
فرقی نمیکند برایم پایان زندگی چه لحظه ایست ، مهم این است که تو آغاز زندگی ام بوده ای…
فرقی نمیکند شب و روز برایم ، مهم این است که تو لحظه به لحظه ی زندگی ام هستی …
آنچه مرا آرام میکند ، چشمان تو است که مرا به رویاهای عاشقانه ام نزدیک میکند…
نزدیک و نزدیکتر ، تا برسم به عمق چشمانت ، تا غرق شوم در اشکهایت ، اشکهایی که به عشقمان حلقه زده در چشمانت  
از گذر زمان هراسی ندارم ، آنگاه که تمام ثانیه هایم را با تو میگذرانم…
این با تو بودن است که مرا سبز نگه داشته ، قلبم تمام فصلها را به عشق تو پشت سرگذاشته ، به عشقت تمام غمها را از میان برداشته…
به آینده خواهیم رفت ، تاریخ عشق را ورق خواهیم زد ، تا برسیم به صفحه عشقمان ، جایی که آخرش نوشته است : من و تو با هم زندگی کردیم و با هم به آن دنیا رفتیم….

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

تو رو نقاشی کشیدم
به یه رنگِ خوبِ آبی
تو شدی شبیه دریا
یا به رنگِ آسمونِ آبی
...

تو رو نقاشی کشیدم
 با یه رنگِ ارغوانی
 دیدم تو، نیلوفری و
 حیف تو مرداب بمونی

کشیدم عکسِ تو رو من
 سرخ، شبیه رنگِ آتیش
 رنگ اون لالۀ قرمز
 همون که یه روزی دادیش

 

 دوباره، تو رو کشیدم
 پاک و معصوم، پرتقالی
 شبیه، بهارِ نارنج
 که توی بهار بخوابی

تو رو من کشیدم این بار
 سفید و، بدون رنگی
 شبیه عشق، شدی این بار
 چه میاد بهت یه رنگی

یا که نه، تو رو سیاه کشیدم
 تو رو پیش ماه نشوندم
 انگاری خودِ شبی تو
 ماه و اشتباه کشیدم

تو به رنگِ زرد شدی و
 شدی تو، شبیه پائیز
 هر رنگی شدی قشنگ بود
 حتی غمگین، مثل پائیز

 دیدم که فایده نداره
 تو رو نقاشی کشیدن
 تو که تصویری نداری
 نمیشه، عشق و کشیدن
 
این شد که، غزل سرودم
 از تو و چهرۀ زیبات
 می دونم سردِ کلامم
 تو ببخش، به رنگ چشمات

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

 اِمــشب بــه میــهمانی تــو می آیــم

نــه چشــمان فریــبنده ات

و نــه لبــان تبــدارت را میــخــواهــم

مــرا آغــوشــی بــه وســعت دســتانت کافــی ســت ...

دلــم گــرفــته ...

غــم هــایم را بــغل کــن ...



.سلامتیه حرفایی که نه میشه اس ام اس کرد

نه تو چت تایپ کرد

نه میشه پای تلفن گفت

حرفایی که فقط مال وقتیه

که اونو در آغوش گرفتی . ..

 

.مینویسم بدون تو
بدون حضور تو
با دلی تنها
با هزار آه
با نگاهی بغض آلود به این فاصله
به این شب ها به این کاغذ های باطله
کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات
برای بیان مخمل رنگ چشمات
بدون تو

این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد
چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد
بدون تو
سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید می شود در نگاهم
بدون تو آه بدون تو...
حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار
جسمم چگونه میجوشد در این سوی دیوار
مثل یک بیمار
گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار
بدون تو قصه نیست
حال امشب و هر شب من است
بدون تو

لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو
پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند
بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند
بدون تو حال من اما...
پشت یک واژه آه
من تا همیشه تنها
ساده و کودکانه گریه میکنم .

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

رو ســــاحـــــل سـرخ دلتـــ اسـمــ ڪـســے رو حـ ڪـــ نڪـــטּ
بـــ ایــنڪــــہ مــטּ دوستــ دارمـــ حتـــے ے ذره شکـــ نڪـــــטּ

بــزار بـہتــ گفتــــہ باشمــ ڪـ ماجراے ما و عشـــقــــــــــ

تـــقصیــــــــــر چـشمـــاے تـــو بـــــود ‌‌‌، وگــرنـہ مـــا ڪـــــــجا و عــشقــــــــــ ؟
 
....

ســـرم تــــو لاڪـــ خودمـــ و دلـــم ے جـــو هــوس نــداشتــــــ

بــــس ڪـــ ے عــــمــر آزگــار ڪــارے بــــ  ڪــــار ڪــس نـداشتـــــ

تــا ایـــنڪــہ تــوپـــیـدا شـــــدے و گفتــے ازایـــטּ چــشمـــاے خــــیــس

تــــو دفتــر تــرانـــہ ـہاتــــــ ے قطـــره بـــاروטּ بــنویــــــس

عـشــقــــمو دستـــ ڪـــمــ نـــگیـر درستـــــہ مجنـــوטּ نـــمیشمـ ــــــــــ

وقتـــے ڪــ گـریـــہ مــــے ڪـنـــے حـــــریفــ بـــاروטּ نمیشمـــــ

رو ســــــاحــــل ســــــــــرخ دلتــــ اســـمـــ ڪـســـــے رو حـــڪـــ نـــڪـــטּ

بـــ ایـــنڪــہ مـــטּ دوستـــ دارمــ حتـــے ے ذره شـــڪــــــ نکـــטּ

هــــــنوز ے قطـــــره اشـڪـتـــو بـــ صــــد تــا دریــا نمــــے دمــــ

 ے لــــحظــہ بــا تـو بـــودنـــو بـــ عـــمـر دنـــیا نــمـــــــے دمـــــ

هـــمیـــن روزا بــخــاطـــرتـــــ بــ  ســــیمــــــ آخــــــر مـــے زنمــــــــ

قــصـــــــــــہ عــاشـقــیــمــونـــــو تـــو شــــہرموטּ جــار مــــے زنـــم

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

 شعر زیبای عاشقانه از زنده یاد فروغ فرحزاد

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش

...

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک

ای تپش‌های تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندم‌زارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پُر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمن زاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

درد تاریکی‌ست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه‌دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرکِ کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کفِ طرارها
گم‌شدن در پهنۀ بازارها

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگ‌هام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدم‌هایت قدم‌هایم به‌راه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه‌زارانِ تنم

آه، ای روشن طلوع بی‌غروب
آفتاب سرزمین‌های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب‌تر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی‌ست
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با "من" زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات
خیره چشمانم به راه بوسه‌ات
ای تشنج‌های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم
شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم
آه می‌خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دلِ تنگِ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای‌لای سِحر بار
گاهوار کودکان بی‌قرار
ای نفس‌هایت نسیم نیم‌خواب
شُسته از من لرزه‌های اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

از سروده های زنده یاد "فــروغ فــرخزاد"

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

 شعری زیبا و پر معنی درباره زندگی از سهراب سپهری

شب آرامی بود


می روم در ایوان، تا بپرسم از خود


زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست


گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

...

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست


زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،

قدر این خاطره را ، دریابیم


زنده یاد سهراب سپهری

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

شعرهای عاشقانه و جالب فروغ فرخزاد و حمید مصدق برای یکدیگر

دو شعر عاشقانه از این دو شاعر نامی که شعرهایی عاشقانه برای هم و در جواب

همدیگر مینوشتند

 

شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 
 
 
 
جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

 میگن عشق مثل خورشید می مونه هنوز از طلوعش به حد کافی لذت نبردی که از

غروبش دلگیر میشی

جدایی تلخ

من نوشتم از دنیا               اون نوشته : بی رحمه
من نوشتم از قسمت          اون نوشته : سرگرمه
.
.
.

من نوشتم ازدردم , ازشبای بی خوابی


              اون نوشته از عشقو , لحظه های  بی تابی

من نوشتم از تقدیر , خیلی وقته مایوسم


              اون نوشته  اشکاتو , دونه  دونه  می بوسم


من نوشتم از بازی , از یه بازی ساده


              اون نوشته اروم باش , حلقه هم فرستاده !


من نوشتم ازغصه , تر شدم مث بارون


              اون نوشته صبرت کو ؟ صبر لیلی و مجنون


من نوشتم اینجا ها , آدم آهنی داره


              اون نوشته چشم  تو , کلی  روشنی   داره


من نوشتم ازعکساش , تویه آلبوم قرمز


              اون نوشته تنها  تو , جز  تو  با  کسی  هرگز


من نوشتم ازترسم , از وفا که کمیابه


              اون نوشته ازدوریم  , شب و با گریه می خوابه


من نوشتم ازعشقت , شهرقصه می سازم


              اون نوشته   گرمم   کن , تو  الهه ی   نازم


من نوشتم از دوریت , برگ خاطرم زرده


              اون نوشته همخونت , این روزاست که برگرده


من نوشتم از رفتن  , وعده های 5 عصر


              اون نوشته از گلها , میسازم برات  یک  قصر


من نوشتم از حالم , از موهای اشفته


              اون نوشته که  قلبش , قصمو  براش  گفته


من نوشتم از این شهر , از غماش که پر رنگه


              اون نوشته از  دوریم  , بد جوری دلش تنگه


من نوشتم از ابرا , از اونا که اون بالان


              اون نوشته  مثله  ما , خیلی   آدما  تنهان


من نوشتم از دریا , که یه شب می ریم با هم


              اون نوشته  زیر پات , می ریزم  گل  مریم


من نوشتم ازعشقم , که براش نهایت نیست    

    
             اون نوشته که بشمار ,  مختصر فقط تابیست


من شمردم و اون داشت , به لبام نگاه می کرد


             پشت پنجره  آروم , داشت  منو  صدا می کرد
.
.
.
حرفامون یه جور نامس با جوابای ساده


خوش به حال اون که زود نامشو جواب داده


گردخستگی ها رو از رو گونه هاش چیدم


گریه هام و بوسید و گونه هاش رو بوسیدم


زندگی یه بازی بود ما یه مهره ی شطرنج


وعدمون بازم پاییز  ساعته همیشه پنج ...


وعدمون بازم پاییز  ساعته همیشه پنج ...


وعدمون بازم پاییز  ساعته همیشه پنج ...


وعدمون بازم پاییز  ساعته همیشه پنج ..

...

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

 داستان عاشقانه قرار

نشسته بودم رو نیم‌کت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. . .

نشسته بودم رو نیم‌کت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به در پارک، صِداش از پشت سر آمد.
صدای تند قدم‌هاش و صِدای نفس نفس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صدام می‌کرد.
آن‌طرف خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشت‌م بش بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمت جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
منگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت ماند روو آستین مانتوش که بالا شده، ساعتش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدل چهار و پنج دقیقه بود!

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

 دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم. ..

به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟

در آواز شب اویز های عاشق؟

در چشمان یک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟



دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.

و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.

ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز

بخوانم.

کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم....

از تو که ....

و باز تردید من در کلمات برای وصف تو و کاغذ سفید..



می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به

دنیا نیایند. !!

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.

می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود. !

میترسم ننویسم، که اگه ننویسم چه کسی میتونه تورو اونطوری که هستی بشناسه؟!

پس مینویسم با اینکه کلمات برای وصف مهربانی هایت حقیر و کوچکند!

با اینکه حتی اگر تمام نویسنده ها جمع شوند باز هم نمیتوانند تو را در نوشته بگنجانند!



باز من موندم و شب و نوشته ای نیمه کاره!

دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.

دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.

دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود، تا بنویسد برای تـو!

دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته. ..!

دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت، دوباره مهربونیای تو، دوباره من و یک دنیا خاطره...



وقت برای بیشتر گفتن نبود! وگرنه واسه تعریف تو روزا باید وقت گذاشت!
بازم حکات چندشب من تکرار شد و بازم یه نامه نیمه کار موند رو دست من!
ایراد نداره مثل همیشه زیرش خط میکشم و فقط یه چیز مینویسم تا یه وقتی که بتونم تورو اونطوری که هستی وصفت کنم!

هر چند ساده است !
هر چند دربرابر مهربونیات کوچیک و ناقابل..
ولی با دست خالی همین وتقدیمت میکنم بهترین!

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

    تقدیم به شیرین زندگیم .......

 

 

 

       در کنار پنجره هر شب صدایت میکنم

 

 

 

                                               این سر ناقابلم را من فدایت میکنم

 

 

 

    فکر تو هر شب به جانم اتشی می افکند

 

 

 

                                          مثل یک مرغابی تنها صدایت میکنم

 

 

 

   عقل را با عشق تو یکسان نمودن محشر است

 

 

 

                                             این ندا از من نخیزد من رهایت میکنم

 

 

 

   هر کجا هستی کنار هر که میخواهی بمان

 

 

 

                                       بهر یک لحظه تماشا هی دعایت میکنم

 

 

 

    خسته از این عالم بی مزه و واهی شدم

 

 

 

                                    بی خود از این هستی خاکی شکایت میکنم

 

 

 

 

((عارفا با چشم کورش در کنار پنجره))

 

 

 

گریه ها کرده که ...س....من وفایت میکنم

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

دلم که مهمون نمیخواست کی گفت که مهمونم بشی؟



کی گفت بیای تو قلبم و مهمون  نا خــونــده بشی؟



کی گفت که از چشای من خواب و بدزدی و بری؟



کی گفت پریشونم کنی٬ کی گفت بری؟کی گفت بری؟

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو

 هر شب من و دیدار،در این پنجره با تو

 از خستگی روز همین خواب پر از راز

 کافیست مرا،ای همه خواسته ها تو

 دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

 من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو

 پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

 ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا-تو

 آزادگی و شیفتگی مرز ندارد

 حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

 یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

 دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو

 وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

 یعنی همه جا-تو،همه جا-تو،همه جا-تو

 پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟

 تا شرح دهم،از همه ی خلق چرا تو؟

 

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن

سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن

 

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،

تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

 

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من

بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

 

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

 

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...

اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

 

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن


نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

دل، ماهی خسته‌ای که در تور افتاد

در چاله عجب نیست اگر کور افتاد

 از عشق چه خیر غیر ناکامی دید؟

بر چاک چه جز وصله‌ی ناجور افتاد؟

 از اصل خودش دور شد و بالا رفت

این بود که فواره‌ی مغرور افتاد

 بسیار به غیر او دلم شد نزدیک

تا از غم عشق او کمی دور افتاد

 بسیار به صخره‌ها سرش را دریا

کوبید بیفتد از سرش شور، افتاد؟

 من با غم او از خود او دوست‌ترم

او با غم من از خود من دور افتاد!

 با اینهمه راضی‌ست نشابوری که

از چنگ مغول به چنگ تیمور افتاد


نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()


 زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد .



باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می داره



"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت :



" دیگه کارشون تمومه ،



فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه "



و کیسه زباله را بیرون برد .



فردا روزنامه ها تیتر زدند :



" مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی"

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم


برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد


دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده


چه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدی


چرا رفتی از کنارم؟


تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت


با چند خاطره ماندم


برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شود


دلم بد جور برای تو برای حرف هایت تنگ


صدای خنده هایت تنگ شده


با آمدنت من را دوباره زنده کن


واحساس را دوباره در وجودم شعله ور کن


تا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسم

 

ღ♥ღ

چطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودی


چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟


چطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفته


زندگی می بخشه؟


چطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟


چطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟


ای تنهاترین ستاره زندگی من


پشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانم


تا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنی


نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

 زیبایی ام را پایانی نیست

وقتی که در چشمان تو به خواب می روم
 
و  هراس کودکانه ام را از پای در می آورم
 
در عطری که از تو بر سینه دارم

چه بی پروا دوستت دارم

و چه بی نشان تو را گم می کنم

وقتی که دروغ می گویم

دختری که در چشمهای من،تو را جستجو می کند
 
 دروغ است

این جا فقط پسری است که هر روز از تو می پرسد!
 

ღ♥ღ

دیگر آن مجنون سابق نیستم


آن بیابان گرد عاشق نیستم

 

 

اینک از اهل نسیم و سایه ام


با تب صحرا موافق نیستم

 

 

 

 

با سلامی با خیالی دل خوشم


در تکاپوی حقایق نیستم

 

 

بس کنید اصرار را، بی فایده ست

 

 

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت


خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت


پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن


که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت


سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

 

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت


تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی


صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت


و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی


برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت


من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل


من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت


زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی


نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

 

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

 کاش میشد هیچ کسی تنها نبود

 

کاش میشد دیدنت رویا نبود

 

گفته بودی با تو می مانم ولی...

 

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

 

سالیان سال تنها مانده ام

 

شاید این رفتن سزای ما نبود

 

من دعا کردم برای بازگشت

 

دست های تو ولی بالا نبود

 

باز هم گفتی که فردا میرسی

 

کاش روز دیدنت فردا نبود

 

 

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

من پر از بال و پرم ،آسمانی گر دهیدم

                                               میپرم تا اوج ناهیدو ثریا

هر سر بالم زر افشان از امیدو زندگی ،پر مهر

                                                     من شدم یک شعر ناطق

گشته دل سیمرغ شعر هرشبم

                                              آتش بزن یک برگ شعرم را

من ایمان به نومیدی ندارم

                                              پا به پای عشق تو راهی شدم تا مرکز خورشید

هجر تو شراری از بهشت وصل توست برقلب من

                                                          سوزنده و دلچسب ...

ماه من هرروز بیش از قبل با یادت به قعر کهکشانها میروم

                                                                             آنگاه ...

با خوشه ای پر خاطرات خوش ،می آیم به آغوش کبود واقعیت

                                                   کاش میشد تا همیشه بر فراز نردبان فکر با تو شعر خوانم

کاش..

 

 

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

لغت نامه هاى دنیا را باید آتش زد !
جلوى واژه ى نبودن نوشته اند : “عدم حضور شخصى یا چیزى” ؛ همین !
چقدر نبودن تو را ساده فرض مى کنند ؟!

ღ♥ღ


از اینکه به اطاقم بیایی و در را باز کنی
هراس ندارم
فقط
قبل از آمدن تماس بگیر
شاید کمی پیر شده باشم

 

ღ♥ღ


چقد دردناکه …
آچار فرانسه همه باشی
وخودت گره های کور زندگیت رو با زور دندونات باز کنی

 
ღ♥ღ


مرا کجا صدقه کرده ای که مدام بلای بی تو بودن به سرم می آید !



ღ♥ღ



دراز میکشم
خیره میشوم به سقف
اشکهایم میچکند
سر میخورند و میروند به جایی که تو همیشه میبوسیدی


لغت نامه هاى دنیا را باید آتش زد !
جلوى واژه ى نبودن نوشته اند : “عدم حضور شخصى یا چیزى” ؛ همین !
چقدر نبودن تو را ساده فرض مى کنند ؟!
.

ღ♥ღ
.
حافظه ی آدم های غمگین قویست ؛
می دانند کجای کدام خیابان آن روز “مردند” !
.

ღ♥ღ
.

قحطی همدم است ؛
من به خوشآمدگویی تابلوی خیابان هم دلخوشم
.

ღ♥ღ
.
لحظاتی وجود دارند که دراز کشیده ای و خیره به آسمان
و یک چیزی مثل صاعقه وجودت را خالی میکند
زیرلب میگویی : دیگه مهم نیست !
.

ღ♥ღ
.
بهترین لذت دنیا وقتی است که وقت رفتن ، نرود …
.
ღ♥ღ
.
تو چه ساده می روی و …
من!
چقدر دوستت دارم هایی که بست نشسته بر گلویم!
.

ღ♥ღ
.
تمام زندگی ام را حراج کردم ولی او رفت و گفت :
هیچ ارزانی بی علت نیست !
.

ღ♥ღ
.
دلــــم به حال “مــا” می سوزد ، که “من و تو”
خیلی وقت است تنهایش گذاشته ایم . . .
.

ღ♥ღ
.
کابوس امشبم شده ای تو ؛
دوم شخص مفردی که زمزمه ی دوستت دارم را در گوشم نجوا میکرد
و حال میگوید برو …
تک فعلی که هیچگاه انتظار شنیدن صیغه ی امرش را نداشتم !
.

ღ♥ღ
.
جمله “بی تو میمیرم” را هیچوقت باور نکن …
من بی تو هنوز زنده ام ،
زنده ای که روزی هزار بار آرزوی مرگ دارد !
.

ღ♥ღ
.

گریــــــه شاید زبان ضعـــف باشد
شاید کودکــانه ، شاید بی غــرور
اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود
می فهمــــم نه ضعیفم ، نه کودکم ، بلکه پر از احساســـم …
.

ღ♥ღ
.

و تنهـــا همـــــــــــدرد یک لیوان نسکافــــــــه داغ!
تا عـــطرش مرا از دردهایم فــــــــــارغ کند ..
چه سخـــــت است نه؟!
وقتی که بــــوی عـــــطر تــنــی نیست
تا تسکین درد هایت باشد؛
آدم به عـــــطر یک لیوان نسکــــــــــــافه دل ببندد…!
.

ღ♥ღ
.
آه خدایا …
عجب دورانی بود
کودکی …
التیام زخمهایش
بوسه های گرم و صادقانه بود
و اکنون …
گذشت زمان
التیامی بر زخمها نیست
یادمان می دهد
چگونه با درد زندگی کنیم

.

ღ♥ღ
.

بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی،
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند …
.
ღ♥ღ
.
همانند کودکی هق هق میکنم که مادرش او را تهدید کرده
که اگر بار دیگر اشک بریزد او را میکشد !
.

ღ♥ღ
.

از اینکه به اطاقم بیایی و در را باز کنی
هراس ندارم
فقط
قبل از آمدن تماس بگیر
شاید کمی پیر شده باشم
.

ღ♥ღ
.
نبودنت چه فصلی از سال است
که هم روزها و هم شب ها اینقدر طولانی شده اند ؟
.

ღ♥ღ
.

حرف های دلم را هرگز کسی نمیفهمد ، فقط روزی مورچه ها خواهند فهمید !
روزی که در زیر خاک گلویم را به تاراج میبرند …
.

ღ♥ღ
.
دل هرزه ای ندارم که از این بوم رو اون بوم بشینه …
دلخوشی آخرش تو بودی …
خاکش کردم
.

ღ♥ღ
.

.

ღ♥ღ
.

یه وقتــــــایی هست که جواب همه نگرانیـــات و دلتنگیات
میشــه یه جمله
که میکوبن تو صورتــــت
“بهم گیر نـــــــده، حوصله ندارم “
.

ღ♥ღ
.
خدایا
ساز با نوایش خوش است
پس چرا من میزنم و کسی نمیرقصد…
.

ღ♥ღ
.
من عادت دارم نگاه کنم
به آدمهایی که از دور می آیند
تا آن زمان که ثابت شود
“تو” نیستند…
.

ღ♥ღ
.

بعد رفتنت نمیدانم
سیگارها کوچک شده اند
یا کام های من سنگین تر…!
.

ღ♥ღ
.
در سینه ام زخم های عمیقی هست ؛
انگار کسی مرا با زیر سیاری اشتباه گرفته …
.

ღ♥ღ
.

هیزم نبودم…
ولی
سوختــــــم در زمستان نبودنــــــــــــش . . .!


ღ♥ღ


غم انگیز است…
شب از پهلویی به پهلوی دیگر شوی
ببینی تاریکی
از جای خود تکان نخورده است !

 

ღ♥ღ

 

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

 یادت باشددلت که شکست,سرت را بگیری بالا


تلافی نکن,فریاد نزن,شرمگین نباش


دل شکسته گوشه هایش تیز است


مبادا دل و دست آدمی که روزی


 دلدارت بود زخمی کنی به کین


مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود


صبور باش و ساکت...


نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

❤اگــــــر بــــــه دنـــ ــیــ ـــا آمــــــدم بــــــراے تــــوســــــت❤

 

❤اگـــــــر هـــســتــ ــم بـــــــراےتـــــوســـــــت❤

 

❤اگـــــر مـیـگــریـ ـم بــــراےتـــوســـــت❤

 

❤اگــر مـے خـنـ ـدم بــراےتـوســت❤

 

❤اگــر شـ ـادم اگـر غمگیـ ـن بــراے تـوســت❤



❤و اگــــــر روزے بــمــــیـــ ـــرم بـــــراےتـــــوســــــت❤

 

❤نــام تـــو اکــســیـــژنبـــرای ریـــﮧ هــاے مــن اســـت❤

 

❤خـــودت رو از مــن دریـــــغ نـکــن❤

 

❤مـﻴـمـﻴـرم❤


نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()


ای بهار زندگیم ، ای امید بودنم / غنچه ی لبهای تو ، گرمی شکفتنم / قامت رعنای تو ، قبله گاه دیدنم / آن نوای گرم تو ، بهترین شنیدنم / کنج آغوش دلت ، جاده ی رسیدنم .

 

ღ♥ღ

تب و تابی داره با تو بودن ای حبیب / قلب خود را قربانی نمودن ای طبیب / در رهت جانی را ستودن ای شکیب / عاشق را معشوق بودن ای رقیب .

 

ღ♥ღ


و من هنوز عاشقم ، آنقدر که می توانم هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد ، از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم و دست آخر همه را فراموش کنم .

 

ღ♥ღ


ما دانه نخورده طعمه ی دام شدیم / ناکرده گنه دیدی چه بدنام شدیم / بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم / باشد که نباشیم و بدانند که بودیم / دل را به کف هرکه نهادیم باز پس آرد / کس تاب نگهداری دل دیوانه ندارد .

 
ღ♥ღ


من دل به کسی جز نو به آسان ندهم / چیزی که گران خریدم ارزان ندهم / صد جان بدهم در آرزوی دل خویش / وان دل که تو را خواست به صد جان ندهم .

 

ღ♥ღ


به اندازه ی دیوونه های دیوونه خونه ، دیوونه وار دیوونتم دیوونه !

 

غزل غزل بیاد تو، قدم قدم فدای تو

نفس نفس برای تو، منم همش بیاد تو...

 

ღ♥ღ

 

دوباره فال حافظ میگیرم....

دوباره توی فالمی...

همیشه در خیالتم...

اگر چه بی خیالمی...

 

ღ♥ღ

 

نفس بده که برایت نفس نفس بزنم...

نفس به جز تو نخواهم برای کس بزنم...

مرا اسیر خودت کرده ای دعایی کن...

که آخرین نفسم در این قفس بزنم...

 

ღ♥ღ

 

کاش میشد قصه رفتن را وقت گفتن بی صدا تغییر داد...

کاش میشد سرنوشت خویش را خود نوشت و بر کف تقدیر داد...

 

ღ♥ღ

خدایا، آنکه در تنهاترین تنهاییم، تنهای تنهایم گذاشت....

خواهشی دارم...

تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار...

 

ღ♥ღ

 

یه گونی عشق تقدیم تو باد....

عشقش واسه خودت، گونیش هم واسه نون خشکاتون...

 

ღ♥ღ

 

بیادتم....

حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام کوچه ها را قدم بزنم...

 

ღ♥ღ

 

ضربان قلبم رو روی خنده های تو تنظیم کردم...

بخندی تا زنده بمونما...

 

ღ♥ღ

 

وقتی تو نیستی همه نیستن...

نه که نیستن!

هستن!

ولی مثل تو نیستن!

 

ღ♥ღ

 

گاه سکوت معجزه میکند...

و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست...

 

ღ♥ღ

 

بیست رو ضربدر 777 بکن.

دوباره در 13 ضرب کن.

هرچی در اومد تو همونی!

 

ღ♥ღ

 

با اشکی که از دوریت بر چهره دارم...

تو را تا صبح محشر دوست دارم...


ღ♥ღ

 

نه چتر با خود داشتی...

نه روزنامه...

نه چمدان...

عاشقت شدم...

از کجا باید میدانستم مسافری؟؟؟

 

ღ♥ღ

 

دلخوش از آنیم که حج می رویم / غافل از آنیم که کج میرویم / کعبه به دیدار خدا می رویم/ او که همین جاست کجا میرویم/ حج به خدا جز به دل پاک نیست ؟/ شستن غم از دل غمناک نیست ؟/ دین که به تسبیح و سر و ریش نیست / هر که علی گفت که درویش نیست / صبح به صبح در پی مکر و فریب / شب همه شب ناله و امن یجب...

 

ღ♥ღ

 

اگه سراب دیدید ، تظاهر کنید که ازش آب میخورید و سیراب رد میشید.

نزارید به دروغش افتخار کنه

 

ღ♥ღ

 

زندگی رو از شیشه ی جلو نگاه کن ، نه از آیینه ی عقب . . .

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

هزار گل تقدیم به آیینه ی شکسته ای که هزار بار لبخند شما را تکرار می کند .

 
ღ♥ღ

من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم / نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم / اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست / وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم .

 
ღ♥ღ

نازنین مثل قناری در قفس ، هر شب هوایت می کنم / آسمان کوچکی دارم ، فدایت می کنم


ღ♥ღ


تمام شد نوبت عمر و به سر نرفت / خیال یار به سوی خم دگر نرفت / عجب حکایتی کند این شمع های میخانه / چه باده ها به بهای زلف زر نرفت .

 

ღ♥ღ

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

داستان عاشقانه جدید



این داستان واقعی می باشد که در حقیقت بیشتر بر گرفته از زندگی شخصی فردی با نام علی است . داستان را با زبان شخصیت اصلی داستان بیان می کنم .


 
من علی هستم ، ۲۴ ساله ، ساکن تهران . از آن پسرهایی که به دلیل غرور زیاد اصلا فکر عاشق شدن به سرم نمیزد . در سال ۱۳۷۵ ، وقتی در دوره ی راهنمایی بودم با پسری آشنا شدم . اسم آن پسر آرش بود . لحظه به لحظه دوستی ما بیشتر و عمیق تر می شد تا جایی که همه ما را به عنوان ۲ برادر می دانستند . همیشه با هم بودیم و هر کاری را با هم انجام می دادیم . این دوستی ما تا زمانی ادامه داشت که آن اتفاق لعنتی به وقوع پیوست .
در سال ۸۴ ، در یک روز تابستانی وقتی از کتابخانه بیرون آمدم برای کمی استراحت در پارکی که در آن نزدیکی بود ، رفتم . هوا گرم بود به این خاطر بعد کمی استراحت در پارک ، به کافی شاپی رفتم ، نوشیدنی سفارش دادم . من پسر خیلی مغرور و از خود راضی بودم که جز خود کسی را نمی پسندیدم . به این خاطر وقتی دختری را می دیدم ، روی خود را بر میگرداندم و نگاه نمی کردم ولی در آن روز به کلی تمام خصوصیاتم عوض شده بود . چند دقیقه ای از آمدن من به کافی شاپ گذشته بود . ناگهان چشمم به دختری که در حال وارد شدن به سالن بود افتاد . بله اتفاقی که نباید می افتاد ، افتاد .
عاشق شدم ؛ حال و هوام عوض شد ، عرق سردی روی صورتم نشسته بود . چند دقیقه ای به همین روال گذشت .
 
آدم زبان بازی بودم ، ولی در آن لحظه هیچ کلمه ای به ذهنم نمیرسید . نمی دانستم چه کاری کنم . می ترسیدم از دستش بدهم . دل خود را به دریا زدم ، به کنارش رفتم و کل موضوع را آرام آرام با او در میان گذاشتم . شانس با من یار بود. توضیح و تفسیراتی که از خودم برای او داده بودم مورد توجه او قرار گرفت .
 
اسم آن دختر مونا بود . من در آن زمان ۲۱ سال داشتم و در دانشگاه مشغول درس خواندن بودم ؛ مونا سال آخر و یکی از ممتازان دبیرستان خود بود ؛ از خانواده مجللی بودن و از این نظر تقریباً با هم ، هم سطح بودیم .
 
دوستی ما یک دوستی صادقانه و واقعی بود . ۳ سالی به همین صورت ادامه داشت . هر لحظه به علاقه من به او افزوده می شد . موضوع ازدواج را با مونا درمیان گذاشتم ؛ هر دو ما به وصلت راضی بودیم . خانواده هایمان نیز در این مورد اطلاع کافی داشتند ؛ ولی من درآن زمان آمادگی لازم برای ازدواج را نداشتم ؛ چون مایل بودم کمی سنم بیشتر بشود .
من به قدری به مونا احترام می گذاشتم و دوستش داشتم که هیچ وقت کلمه ی نه را از من نمی شنید .
 
تابستان ۸۶ بود با او تماس گرفتم ولی جواب نمی داد. ۲ ، ۳ روزی به همین صورت ادامه داشت دیگر داشتم از نگرانی می مردم ، چون سابقه نداشت جواب تماس ها و پیامک هایم را ندهد ؛ با مینا خواهر بزرگتر مونا تماس گرفتم ، موضوع را جویا شدم ، بالاخره توانستم با هماهنگی او مونا را پیدا کنم .
 
وقتی از او دلیل جواب ندادنش را پرسیدم حرفی را زد که همانند پتکی رو سرم فرود آمد . دنیا دور سرم می چرخید. گفت برایش خواستگار امده و به خاطر فشار پدر مادرش مجبور است ازدواج کند. من که ۲۴ سال بیستر نداشتم و مایل به ازدواج زود نبودم ، خود را بر سر دو راهی عشق و عقل دیدم . عشق می گفت ازدواج کنم و عقل می گفت ازدواج زود هنگام نکنم .
 
وقتی دیدم مونا در شرایط روحی مناسبی قرار ندارد ؛ به خاطر اینکه نمی توانستم لحظه ای اذیت شدنش را تحمل کنم ، قبول کردم که دیگر به او فکر نکنم و او با فردی که خانواده برایش انتخاب کرده ازدواج کند .
 
با چشمانی گریان و با آروزی خوشبختی از او برای همیشه خداحافظی کردم . ۲ ، ۳ ماه گذشت ، روزی نبود که به یاد او نباشم ؛ و به خاطر دوری اش نگریم ، ولی باید تحمل می کردم . به همین صورت روزها می گذشت . پاییز رسید . برای دیدن دوست نزدیک ، آرش ، به دیدنش رفتم . آرش آن روز خیلی خوشحال بود ؛ وقتی علت را جویا شدم از پیدا کردن دختر مورد علاقه اش خبر داد ؛ گفت که بالاخره توانسته دختری که همیشه در رویاها به دنبالش میگشته ، پیدا کند . خوشحال شدم ، چون خوشحالی آرش را می دیدم . با ذوق و شوق موبایلش را در آورد تا عکس آن دختر را به من نشان دهد.وقتی چشمم به عکس افتاد گویی دوباره پتکی به سرم خورده باشد ؛ گیج و مبهوت ماندم. سرگیجه ای به سراغم آمد که تا آن ۲۴ سال هیچ وقت ندیده بودم .
 
عکس ، عکس مونا بود. همان دختری که به خاطرش از خودم گذشتم ، تا او از خودش نگذرد ؛ غرورم را شکستم تا او غرورش را نشکند .
 
آرش از موضوع دوستی من و مونا هیچی نمی دانست . از او خواستم تا قراری را با او بگذارد و مرا به او معرفی کند . آرش هم بلافاصله با مونا تماس گرفت و قرار ملاقاتی را برای ساعت ۷ همان روز گذاشت . ساعت ۶:۳۰ من و آرش در محل قرار حاظر بودیم . به او گفتم من برای چند دقیقه بیرون می روم، ولی وقتی دوستت آمد با من تماس بگیر ، تا بیایم . از کافی شاپ بیرون امدم ، در گوشه ای از خیابان منتظر آمدنش بودم. ساعت ۷ شده بود مونا را دیدم وارد کافی شاپ شد، همان لحظه آرش خبر آمدنش را به من داد . آرام آرام وارد شدم ، وقتی به کنار میز رسیدم آرش بلند شد و شروع به معرفی من کرد ؛ وفتی چشمان مونا به من افتاد رنگ خود را باخت و شوکه شد . اشک در چشمانم پر شده بود . نمیدانستم چه کار کنم .
 
به آرش گفتم این مونا همان عشق من بود که به خاطرش همه کار کردم . به خاطرش از خودم گذشتم ، ولی او مرا خورد کرد شکست .
با نیرنگ و فریب با دلم بازی کرد به آرش نگاه کردم و گفتم : آرش ، داداش خوبم ، این دفعه هم به خاطر تو از خودم می گذرم ؛ دلی که یکبار بشکند ، می تواند دوباره هم بشکند . ولی من ، نه تو و نه مونا را دیگر نمیشناسم .
با چشمانی گریام به مونا گفتم : امیدوارم خدا دلت را بشکند . از آنجا خارج شدم و تا به امروز دیگر نه انها را میبینم و نه به آنها فکر می کنمو فقط از خدا برای دل شکستگان آرامش آرزومندم . . .

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

عاشقانه ترین و بی نظیر ترین داستان عاشقانه
 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:

 

.:معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد:.

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

گالری عکس عاشقانه

 

جدیدترین و با کیفیت ترین عکس های عاشقانه....این یکیو از دستش ندین

 

 

برای ورود به گالری عکس های عاشقانه اینجا کلیک کنید

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

eshgh,weblog asheghane,eshgo asheghi,asheghane tarin webloge,eshgholane,akse asheghane,matlabe ashgheghi,fgh' uharhki,jahan,andoh,gham,hasrat,dard,shekaste eshghi,zajre eshgh,webloge eshgholane,eshghemahz,eshghedoroghmeshghe ziba,ehgho dosti,shekaste eshghi,shekaste tanhaii,dard keshidan,zajr keshidan,love,love bazi,love2love,love me,love u,kiss love,ass love,boss love,bose,picture,bose zadan,eshgh bazi,ravabete jensi,jens,sex,nazdiki,ax,film,java,flash,behtarin web,asheghanetarin weblog

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

eshgh,weblog asheghane,eshgo asheghi,asheghane tarin webloge,eshgholane,akse asheghane,matlabe ashgheghi,fgh' uharhki,jahan,andoh,gham,hasrat,dard,shekaste eshghi,zajre eshgh,webloge eshgholane,eshghemahz,eshghedoroghmeshghe ziba,ehgho dosti,shekaste eshghi,shekaste tanhaii,dard keshidan,zajr keshidan,love,love bazi,love2love,love me,love u,kiss love,ass love,boss love,bose,picture,bose zadan,eshgh bazi,ravabete jensi,jens,sex,nazdiki,ax,film,java,flash,behtarin web,asheghanetarin weblog

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

بهترین رمان های عاشقانه

 

رمان زیبا,رمان های عاطفی,رمان های غمگین,رمان های قشنگ,قشنگ ترین رمان,داستان های عاشقونه,عشقی ترین رمان,رمان گندم,رمان رومئو و ژولیت,رمان یک تنها,رمان تنهاترین آدم دنیا

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

کلمات کلیدی : عکس,عکس عاشقانه,عاشقانه عکس,عکس های عاشقانه,عاشقانه عکس ها,عاشقانه ترین عکسها,عاشقانه ترین عکس های عشاق,عکس های عاشقانه زیبا,عکس های عاشقانه دو نفری,عکس های دوتایی عاشقانه,عکس های عشق بازی,عکس های لاو بازی,عکس های دو نفری عشقولانه,مجموعه عکس های عاشقانه,مجموعه عکس های عشقولانه,مجموعه عکس عاشقانه,دانلود عکس های عاشقانه,دانلود مجموعه عکس های عاشقانه,مجموعه عکس های عاشقانه زیبا,دانلود بهترین عکس های عاشقانه,دانلود زیباترین عکس های عاشقانه,زیبا ترین عکس های عاشقانه,احساسی ترین عکس های عاشقانه,دلچسب ترین عکس های عاشقانه,دانلود عکس های عاشقانه کم یاب,بهترین سایت دانلود عکس عاشقانه,عکس های عاشقانه تنهایی,عکس های غم عشق,عکس های غم انگیز عاشقانه,عکس های تنهایی,تنهایی ها,عکس های اندوه,عکس های جدایی,دانلود عکس های احساسی عاشقانه,گالری عاشقانه ترین عکس ها,گالری بهترین عکس های عاشقانه ,گالری عکسهای عاشقانه,عکسهای عاشقانه گالری,عکـــس عاشقانه,عاشقاه ها عکس,عکس عشقی,عکس عشقولانه ای,عشق بازی ها,عکس های لختی عشقی|دانلود زیباترین و بهترین عکس های عاشقانه  

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

عشقولانه عاشقونه عاشقانه عشقی عشقولانه زیبا بهترین عشقولانه ها تصاویر عشقولانه مطالب عشقولانه تصاویر عشقولانه متن های عشقولانه شعر های عشقولانه دلنوشته های عشقولانه مطالب زیبای عشقولانه بهترین عشقولانه ها عشقولانه فانتزی

برای ورود به سایت اصلی اینجا کلیک کنید

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

دانلود عکس عاشقانه وبلاگ عاشقانه زیبا زیبا ترین وبلاگ عاشقانه زیبا ترین عکس ها

برای ورود به سایت اصلی اینجا کلیک کنید

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

وبلاگ عاشقانه عاشقانه ترین وبلاگ جهان عکس های عاشقانه دلنوشته های عاشقانه شعر

 برای ورود به سایت اصلی اینجا کلیک کنید

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

عاشقانه ترین وبلاگ جهان

عاشقانه ترین وب سایت جهان

بهترین وبلاگ عاشقانه جهان

عاشقانه ترین سایت جهان

زیباترین وبلاگ فارسی

زیبا ترین وبلاگ عاشقانه

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

 •~*♥*~•°غـــــــــم•~*♥*~•°

 

غـــــــــم و تنهایی

 

غم عالم کشیده ام ، درد جهان را دیده ام

 

زجر و سختی را دیدم،اما به انتها نرسیده ام

 

********

 

وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()

عشق دروغین

بزرگترین دروغ دنیا را تجربه کردمو زجر ها کشیدم


زیبایی ندیدم،خوشی ندیدم،جز سختی چیزی ندیدم


چرا میگویند عشق مقدس است,عشق زیباست


زیبایی هایش را فقط در داستان های خیالی شنیده ام


.................

 

عاشق همیشه در عذاب

نوشته شده توسط ♥ ɱȫȟȜȩɳ ♥ نظرات ()


  عاشقانه ترین وبلاگ,عاشقانه ترین وبلاگ جهان,عاشقانه ترین وبلاگ دنیا,عاشقانه ترین وبلاگ ایران,زیبا ترین دل نوشته ها,زیبا ترین دل در وبلاگ,نوشته های عاشقانه و غمگین,زیبا ترین دلنوشته های,وبلاگ عاشاقانه,عشق,عـشق,عـشـق,بهترین وبلاگ عاشقانه,وبلاگ شکست عشقی,شکست عتشفی,غـــــــم,شعر های عاشقانه,شعرهای عاشقانه دردناک,زیباترین شعر های عاشقانه,شعر عاشقانه زیبا,عکس های عاشاقانه,عکس عاشقانه,بهترین عکس های عاشقانه,گالری بهترین عکس های عاشقانه,گالری عکس عاشقانه,بهترین عکس های عاشقانه,عشق و حسرت,حسرت دوری,عشق دروغ,یالان دنیا,عشق دروغین,عشق بازی,لاو بترکون,عکس های لاو بترکون +18,eshgh,weblog asheghane,eshgo asheghi,asheghane tarin webloge jahan,andoh,gham,hasrat,dard,shekaste eshghi,zajre eshgh,

 


تبلیغات شما در اینجا : کلیک کن